تبليغاتX
* Silver Silence *

 

* Silver Silence *

 

سكوت مبهمي مرا فرا گرفته است ، نمي دانم چه بايد بگويم....

مشغول درس خوندنم!

هنوز هيچي نشده صد تومن پول كتاب دادم از پايه تاپيش..گاج،مبتكران،خوشخوان و غيره!

تازه اونم نه واسه ي همه ي درسا!

كتابام تو كيفم جا نميشه يا بايد دو تا كيف ببرم يا تو دستم بگيرم!!!

كلاسمون طبقه پنجمه!!

زانوهامون در اومد!با اين همه كتاب تا اين طبقه ها رو بريم بالا جونمون در مياد!

يكي از دبيرامون گفت پارسال يكي از بچه ها به خاطر حمل كردن كتابا

مهره هاي گردنش جابه جا شده و سه ماه نتونست مدرسه بياد!

بعدشم با گردنبند اومد!...بيچاره!!!

اميدوارم تا پايان كنكور سالم بمونم!

وقت استراحتم تموم شد..بايد برم درس بخونم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 11:22  توسط دختر با احساس  | 

فردا بايد برم مدرسه.

ميخوام خيلي پر انرژي

درسامو شروع كنم

اماخيلي نگرانم ...

...بابت استخارم!

حالا چي ميشه....!؟

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 16:12  توسط دختر با احساس  | 

*1.چند روزيه كه از روز تولد دو سالگي وبلاگم ميگذره

ولي نه پست جديدي نوشم و نه تولدي گرفتم!

قرار بود دوباره بنويسم كه نشد..

وبلاگم به وبلاگاي فسيل شده پيوسته!مثه بقيه وبلاگام!

همين الان از فهرست موضوع هاي وبلاگم يه موضوع رو انتخاب كردم

و جز صفحه اي سياه هيچي نديدم !

قبلا كه توش نوشته بود اما حالا چي شده خدا عالمه!

**2.اين سال تحصيلي هم با سختيا و رنجاش گذشت و پيشي شدم!

امتحان نهايي هم تموم شد كارنامه ها رو هم دادن

معدلم بد نشد،19.52.البته يه چند تا اعتراض داشتم كه دادم ولي بعيد مي دونم

نمره هام تغيير كنن!حالا بايد واسه كنكور بخونم كه اصلا حسش نيست!

***3.مسافرتم كه نرفتيم .خوش بودم تابستون بياد حداقل ميريم زيارت امام رضا

و درس خوندنو رو با كمك آن حضرت و با توكل بر خدا شروع مي كنم

و درس خوندنم معنوي ميشه كه نشد!

(بدبختانه 15 تير كلاسا شروع ميشه .تو اين چند روزه باقي مونده هم نميشه بريم.)

****4.فكر كنم تا سال ديگه هم اين وبلاگ فسيل شده مي مونه تا ببينم چي پيش مياد!

~از همه ي دوستاني كه به اينجا سر مي زنن متشكرم

و شرمنده از اينكه از روي تنبلي يا وقت نداشتن يا به بهانه هاي ديگه به وبشون

سر نمي زنم يا اگه سر مي زنم نطر نمي ذارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 12:59  توسط دختر با احساس  | 

وقتي به تو فكر مي كنم‌، نشانه هايت را مي بينم ،لرزه بر تنم مي افتد.

*طلوع و غروب خورشيد واقعا چيه؟! خورشيد چيه؟!

يه سياره داغ با مجموعه اي از انفجارهاي درونش نورانيه؟!

چطور بالا و پايين ميره و شب و روز ميشه؟!

فقط اگه آدم يه ذره تمركز كنه و فكر كنه از اين قدرت كلي متعجب ميشه.

***

*خدا خيلي بزرگه؛ خيلي قدرت داره؛ آرزوها و دعاهات چيه؟ چه چيزايي رو از خدا ميخواي؟
وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم آرزوهام خيلي حقيرن
و خدا خيلي بزرگه و خيلي كوچيك ، چرا كوچيك؟!
آخه تو اتاق من جا ميشه؛ وقتي باهاش حرف مي زنم تو قلبم هست؛
وقتي ميگم يا ارحم الراحمين، انگار جلوي چشمام تجلي پيدا ميكنه. اينايي كه ميگم
يه نوشته ي روي كاغذ نيست، يه متن خالي نيست كه باهاش وبلاگ پر كنم
يا كسي رو سرگرم كنم ، يه صداييه ته قلبم كه بعضي وقتا ميشنومش؛
حالا چرا بعضي وقتا؟
واسه اينكه گاهي چشامو مي بندم ديگه خودم نيستم يه كارهايي مي كنم كه
ديگه نمي تونم بعضي چيزا رو بشنوم .شايد براي تو هم اينجوري باشه؛‌
مثلا وقتي نماز نمي خوني، كلي عذاب وجدان مي گيري
يا وقتي كه دروغ مي گي يا كسي رو از خودت مي رنجوني .
***
*گفتم نماز؛ خيلي وقته كه مي خوام يه وبلاگ واسه نماز بزنم
البته زدم ولي توش مطلب نذاشتم به نظرم لازمه ، البته به كمك هم نياز دارم
اگه كسي خواست مي تونه بهم كمك كنه .
***

*چرا خدا نمازو واسه آدم واجب كرده؟هميشه فكر مي كردم كه چرا بايد نماز بخونم
اولين جوابم به خودم اين بود كه خدا گفته ولي با خودم مي گفتم ما كه ميگيم
خدايا شكرت همين كافيه و خدا هم كه احتياجي به نماز ما نداره؟!ولي حالا ميبينم
به بيشتر از هفده ركعت نماز در روز نياز دارم ، خيلي خيلي بيشتر. چرا؟! ميگم.

*خيلي دلم مي خواست مرتب نماز بخونم و اين جور نباشه كه يه روز بخونم يه روز
نخونم يه مدتي هم بود كه نمي خوندم و پارسال اتفاقي افتاد كه ديگه مرتب
نماز بخونم و نمازمو ترك نكنم خيلي مفصله و جاش نيست ولي خيلي ممنوم هم
از خدام وهم از او ...

*ميگفتم چند وقت بود كه تو نمازم سعي مي كردم كه هيچ كس جز خدا
تو ذهنم نباشه همش هم از خدا مي خواستم كه اينجوري بشه؛ بعد از يه
مدت همينطور كه نماز مي خوندم اشك مي ريختم ؛اصلا نمي تونستم
خودمو كنترل كنم ، از بس كه زيبا بود؛ چيزي نديدم؛‌ چيزي نشنيدم،
اما حسش كردم با تمام وجود!!شايد خيلي كم بود و كوتاه ، شايد هم
تخيل ذهن خودم بود ولي فوق العاده بود .

*مشكل اينجاست كه خيلي حقيريم و كوچيك .خودمون با كارامون خودمون رو
حقير نشون مي ديم و گرنه كه بزرگ تر ازاين هاييم اگه سعي كنيم بزرگ باشيم
جهان در دستاي ماست حرف چرت نمي زنم يه چيز كليشه اي نمي گم
واقعا همين طوره به شرطي كه عمقي نگاه كرد. شايد بگي نه بابا،تازه فهميدي؛
منم مي گم خب شما كه ميدوني تا حالا چقدر به حقيقتش فكر كردي يا فقط 
يه گوش رو كردي درو اون يكي رو دروازه!

*حتما شنيدي كه ميگن حساب كتابت رو بكن قبل از اينكه به حسابت برسن ؟
من شبا به همه كارام فكر مي كنم  و جوري شده كه بعد از هر نمازم هم
فكر مي كنم.هرچند خيلي وقتا اين قدر افسرده ميشم كه حتي خودم و خدامم
ازيادم ميره؛ آخه دقيقا چندين اشتباه تو همون روز و همون ساعت انجام دادم
با اينكه قول داده بودم كه نكنم .

از بحث اصليم دور شدم 
مي خواستم بگم چرا نماز رو خودمون بايد براي خودمون لازم بدونيم .

*بعضي روزا كه نمازمو خوب نخوندم يا از رو تنبلي اصلا نخوندم،‌ وقتي خودمو
سنجيدم ديدم كه اين نماز بوده كه باعث ميشده به نوعي كار بدي رو انجام ندم.
شوخي نيست! واقعا جديه!!! چند بار امتحان كرم روزي كه نماز خوب خودنم به
همه ي كارهام با وجود سختي و كمبود وقت رسيدم و موفق شدم و اون روز
شادتر بودم؛ اما روزي كه يه نمازي رو نخوندم ، هم افسرده و ناراحت بودم هم اينكه
به كارام نرسيدم؛ با وجود اينكه فكر مي كردم با نخوندن نماز وقت بيشتري
براي انجام كارام دارم؛  شايد بگي خب اينكه معلومه اگه معلومه و ميدوني
نماز واقعا يه كمك الهيه پس با تمام وجود به جا بيارش.

*نماز به معناي واقعي براي انسان لازمه يه تخليه ي روحيه ،
يه زمان مخصوص واسه صحبت كردن با اون كسي كه تو رو واسه خودش آفريده!
اينو مي فهمي ؟! تو چقدر براي خداتي؟!

*اگه چند بار به كسي بدي كني ، ديگه باهات كاري نداره و باهات حرف نمي زنه
اما خدا با اين همه بزرگي ، با اين همه مخلوق و بنده خالص،‌ باز هم به فكر
اون بنده ي گناه كارش هست.. 
نمونش همين عذاب وجدانا واسه اينكه دوبارش پيشش برگرديم ...

*نماز، نماز، نماز... شايد به نظر چند تا ذكره ولي دري است براي رسيدن به خدا؛
ميگم شايد حرفام واست مسخره باشه آخه آدم تا خودش خوب درك نكنه
و بهش نرسه، نمي تونه باور كنه. خود من، همه ي اينا رو خيلي خيلي كم حس كردم
ولي بازم از روي تنبلي و وسوسه بعضي وقتا نماز نمي خونم و يا گناهي انجام ميدم ؛
اما به نظرم سعي براي بهتر شدن بهتر از اينه كه يه جا وايسادن و ركوده.

*ان شاءالله همه به درك روشني از نماز برسن؛ زيرا نماز فقط و فقط براي بهتر شدن
و مانعي براي گناه كردن و فروختن خود به بهايي كمتر از خداست

*هر چند نماز خوندن تنها هم كافي نيست البته به نظر من اگه نماز با خلوص و
با تمركز باشه و فقط به خاطر خدا باشه،كافيه،چون بقيه راه ها رو هم به آدم نشون ميده.

*نماز اول وقت رو ترك نكن به شما نمي گم به خودم ميگم ...كه هرچه دارم از او دارم

*****

يه خواهش:

پبا با خدا حرف بزن، باورش كن، به ائمه توسل كن و از آنها نيز بخواه
اگه دير بشه ديگه راه برگشتي نيست.


اگه به بديها عادت كني ، باور خوبي ها برات سخت ميشه؛
باور كن اگه از ته دل بخواي ميشه.


اگه به چيزايي كه دور و برت اتفاق بيفته خوب نگاه كني و فكر كني؛
محاله كه او رو نبيني .


اگه موفق شدي براي اين بنده ي حقير نيز دعا كن.

من كه لرزان و ترسانم ، اميدوارم كه كه او بهم كمك كنه؛‌
هر چند مي دونم هميشه ياورم بوده


ولي خب كوچكتر ازاونيم كه بدونم دقيقا چي برام بهتره..

**خدايا كمكم كن از همه ي دنيا تو براي مني و من تنهام .
روزي كه قيامت فر رسد هيچ چيز ندارم جز دستي پرگناه و دلي سياه.
التماست مي كنم من نمي خوام گناه كار از دنيا برم...

***

در آخر:

~دست ديگران رو بگيريد؛ كمكشون كنيد؛ براشون دعا كنيد؛ آگاهشون كنيد؛
بخشنده باشيد و ديگران رو ببخشيد؛

اگه اينجوري نمي تونيد باشيد، پس چطور توقع داريد كه خدا بهتون كمك كنه
و شما را ببخشد و آرزوهايتان را برآورده كند ؟!

هرچند كه خداوند بزرگ تر از اين حرفاست و مي دونم كه خيلي مهربونو بخشنده است

و به خاطر بخشندگي بي نهايتشه كه هميشه هم چيز رو از او مي خواهيم

ولي بايد ما هم سعي كنيم كه خدايي باشيم!

آخر آخرش!:

~~
خدايا من بنده ي حقيري هستم كه به تو روي آورده ؛
ادعاي دوستي با تو در دل دارم و دوستت دارم؛
 مي دانم كه ادعاي عاشق بودن با اطاعت نكردن در تضاد است؛  
مي دانم كه گناه كردن مرا از تو دور مي كند و مرا در نظر تو حقير و كوچك مي كند .
تو با بزرگي و خوبي خودت مرا ببخش...

*خدايا شنيده ام كه
امام حسين مي فرمايند كه بيشتر مردم دين لقلقه ي زبانشان است

و وقتي آزموده مي شوند تنها عده اي اندك باقي مي مانند ؛
من،حتي حقيرتر از آنهايي هستم كه دين تنها به زبانشان است
اما خودت مي داني كه از ته دل مي خواهم كه اين طور نباشم

اما تنها حرف مي زنم و در عمل هيچ!

خدايا تو بزرگي  و من كوچك ...

بزرگ مي تواند كوچك را بزرگ كند؛
پس با خدايي خودت و بزرگيت مرا و همه را كمك كن ؛
زيرا كه تنها تو بر همه چيز توانايي...و ما را به حال خود وا مگذار

*خدايا شنيده ام كه در دلهاي شكسته اي ...
من نيز دل شكسته ام !
پس خواهشا دعايم را به در گاهت بپذير؛
مي دانم كه به من گوش مي كني و فراموشم نمي كني...

*******
به نظرم نتونستم مطلب خوبي بنويسم و حرفامو اونجور كه مي خوام بگم
و همش از يه جا به يه جاي ديگه پريدم و همه ي حرافمم نگفتم !
شايد به خاطر اينه بوده كه مدتي بود كه نمي نوشتم و همه چيز تو دلم قلمبه شده بود !

مي خواستم بعد از اين همه مدت كه اومدم يه جور ديگه شروع كنم اما مثه اينكه نشد.
متاسفانه درسها مجال نميده. خيلي چيزا هست كه بايد بگم
اگه عمري باشه مي خوام دوباره شروع كنم.


از همه دوستاني كه كه در اين مدت من نبودم و به اينجا سر زدند،متشكرم
مخصوصا
فرشته جون كه هميشه همراه وبلاگ حقير من بوده و همينطور سارا خانوم.
+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 15:22  توسط دختر با احساس  | 


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 12:23  توسط دختر با احساس  | 




Happy birthday!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 20:56  توسط دختر با احساس  | 

این روزها آسمان هوای دلم ابری است.

افکاری دائما ذهن مرا به خود مشغول می کند ؛ گاه زیبا ، گاه زشت .

تصمیم گرفته ام که خودم را تغییر دهم .

مدام در درونم جنگ و نزاع است که یکدم مرا آسوده نمی گذارد.

دوباره به شاپرکي كه كنج دلم نشسته بود ، نگاه می کنم

می خواهم از او یاد بگیرم

یک بار برای همیشه!

چرا من برای خدا نباشم؟

مگر من بنده ی او نیستم؟!

می خواهم دیدم را تغییر دهم .

آسمانی زندگی کنم

و برای خدا باشم .

سخت است

ولی از او مدد می گیرم .

او همیشه به من کمک کرده است .

باید درونم را آرام کنم .

جاده ای طولانی منتظر من است.

***

می خواهم دستم هايم را به سوی آسمان بلند کنم .

و خداوند را نوازش کنم و به کمک او به آسمان بروم .

می خواهم شهر دلم را پر از ستاره کنم .

می خواهم خدا را در آغوش بگیرم و به او بگویم که دوستش دارم .

بگویم

که آن قدر ها هم بی معرفت نیستم!

می خواهم دعوت نامه ای برایش بفرستم و شبی او را رسما به اتاقم دعوت کنم

تا با او سخن بگویم ؛ به پایش سجده کنم و حمد و ثنای او را گویم

اما می دانم که اشک هایم امانم نخواهد داد.

* می خواهم برای خدا باشم *

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 15:53  توسط دختر با احساس  | 

انگار فقط يه پوست رويه اسكلت كشيده بودند....

خيلي لاغر وضعيف شده بود....

كسي حتي فكرشو نمي كرد كه سرنوشتش اينجوري باشه.....

كافي بود ببينش، اشك هات سرازير مي شدند و امانت نمي دادند.....

كافي بود ببينش كه چطور به بچه اي كه داره با مامانش بازي مي كنه

نگاه مي كرد و گريه مي كرد ديگه هيچ وقت ناشكري نمي كردي....

***

تو كودكي كه مادرشو ازدست مي ده...

در جواني هم سرطان مي گيره..بعد سه چهار سال هم روحش به آسمان ميره...

مگه همش چند سالش بود؟! 22 يا 23 سال...

*****
ديروز فوت كرد

اگه ميشه فاتحه يا حداقل صلواتي براش بفرستيد.

ممنون
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:27  توسط دختر با احساس  | 

شاپرکی در کنج دلم سر به سجده گذاشته

و به آفرینش خود فکر می کند ؛

الهاماتی به او شده

که دیگر حتی سر از سجده بر نمی دارد

او از دیدار گل های سجاده اش

بسیار خوشحال و مشعوف است.

من نیز با نگاه شادمان و زیبای او

جانی تازه می گیرم.

واقعا دلنشین و زیباست سپاسگزاری شاپرک از خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 13:52  توسط دختر با احساس  |